تبلیغات

مردان بی ادعا

توسط: نویسنده در 1 اسفند 1390

 

گواهی بخواهید اینک گواه         همین زخم هایی که نشمرده ایم

 

مادر نوجوانیش را به یاد ندارد.

تمام سال های نوجوانیش را بیش از آن که مادر ببیند، کوههای بان سیران ، شیا کوه، چغالوند و حاجیان دیده بودند.

او عهد بسته بود.آن روز که پدراسلحه اش را به او سپرد.

آن روز که پدر آخرین درسش را به او داده بود .

اوعهد بسته بودبا خون پدر، با خدای خود ، که از پای ننشیند مادام که دشمن به آب و خاکش ، به ناموسش و به سرزمینش چشم دوخته باشد.

و باران تیر و رگبار گلوله ذره ای سستش نکرد چرا که وطنش را از جان شیرین دوست تر می داشت او هم باید چون دیگر جوانان همشهری اش پاسدار کیان میهنش باشد.

هر بار هم که ترکشی ، گلوله ای ، میهمان جسمش می شد روحش پخته تر می شد.بر می گشت اما مصمم تر.

آخر او لبیک گفته بود به خدای خود و به خمینی کبیر (ره)

و باید می ماند تا آخرین لحظه

همچنان که ماند...

او هنوز ترکش های آن سالها را به یادگار دارد.

او هرگز از خاطرات هشت ساله اش حرفی نمی زند.او خود را پر کاهی می داند در برابر بچه های جبهه و جنگ.

و من می دانم چقدر درد کشید وقتی که مجبور شد بگوید " من همان رزمنده سال های دورم با هزار زخم کهنه "

 

به قلم الف-ح

بازدید کننده عزیز, شما هنوز به عضویت سایت در نیامده اید.
پیشنهاد می کنم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.